هدف گرفتن زیرساخت‌ها تبدیل به خودزنی راهبردی برای دشمن می شود

نشانه شکست متجاوزان نمایان شد

هدف گرفتن زیرساخت‌ها تبدیل به خودزنی راهبردی برای دشمن می شود

16 فروردین 1405

پس از ناکامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در میدان جنگ و افکار عمومی، تمرکز واشنگتن و تل‌آویو از نبرد نظامیِ مستقیم به جنگ زیرساختی و اقتصادی علیه ایران چرخیده است؛ راهبردی که در ظاهر برای مهار تهران طراحی شده، اما در عمل می‌تواند به شتاب گرفتن افول هژمونی آمریکا و نابودی رژیم اشغالگر صهیونیستی منجر شود.

به گزارش زمان آنلاین به نقل از تحلیل بازار در روزهای اخیر، مواجهه آمریکا و رژیم صهیونیستی با ایران از شکل کلاسیک تقابل نظامی و تهدیدات مستقیم، به گونه‌ای پیچیده‌تر و لایه‌لایه‌تر تبدیل شده است. تجربه نشان داده است که هرگاه راهبرد نظامی و فشار مستقیم به بن‌بست می‌رسد، واشنگتن و تل‌آویو به سمت کنش‌های عصبی، کم‌حسابرسی و پرریسک حرکت می‌کنند؛ همان چیزی که می‌توان آن را «هیستری راهبردی» نامید. در سطوح مختلف می‌توان نشانه‌های این شکست را رصد کرد.

در میدان نظامی دشمنان در تضعیف قدرت آفندی و پدافندی ایران و محور مقاومت ناکام مانده و شاهد از دست رفتن بخش قابل توجهی از زیرساخت های نظامی و صنعت نظامی خویش هستند. در خیابان و افکار عمومی مردم ایران صف بندی شگرفی در مقابل دشمنان ایجاد کرده و در مقابل دشمنی های رو به رو و پشت سر ایستاده اند، مردم کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس نگاه منفی گسترده ای به سیاست‌های آمریکا در منطقه پیداه کرده اند و در سطح بین المللی مشروعیت اقدام آمریکا و رژیم صهیونیستی کاملا زیرسئوال رفته و از سوی مردم و بسیاری از دولتمردان جهان مجکم شده است. همچنین تصویر اسرائیل به‌عنوان «قربانی و طرفِ در موضع دفاع» در سطح افکار عمومی جهانی به‌شدت فرسایش یافته و روزبه‌روز بیشتر به‌عنوان یک رژیم متجاوز و بحران‌ساز دیده می‌شود.

در چنین فضایی، گام بعدی واشنگتن و تل‌آویو، نه مذاکره واقعی و نه تغییر رویکرد، بلکه انتقال نبرد به حوزه‌ای است که تصور می‌کنند کم‌هزینه‌تر و پراثرتر است: زیرساخت‌های اقتصادی. هدف، ضربه به توان تاب‌آوری ایران، افزایش هزینه‌های داخلی و ایجاد فشار از پایین به بالا بر حاکمیت است. اما این راهبرد، به‌دلیل جغرافیا و معادلات قدرت در خلیج فارس، عملاً به «خودزنی» نزدیک‌تر است تا مهار ایران.

هدف گرفتن زیرساخت‌های اقتصادی؛ جنگی که منطقه را به دگرگون خواهد کرد

بالا رفتن تمرکز آمریکا و رژیم صهیونیستی بر زیرساخت‌های اقتصادی ایران – از بنادر و پایانه‌های انرژی تا شبکه‌های حیاتی و زیرساخت‌های صنعتی و فناوری – بخشی از یک الگوی شناخته‌شده در راهبردهای آمریکا است: انتقال جنگ از میدان نبرد به بطن جامعه و اقتصاد. اما در مورد ایران و غرب آسیا چند عامل این مدل را پرریسک و شکننده می‌کند:

1. پیوند اقتصاد و امنیت در خلیج فارس: امنیت انرژی، شریان اصلی اقتصاد جهانی است و خلیج فارس در قلب این معادله قرار دارد. در سال‌های اخیر، حدود یک‌پنجم نفت مصرفی جهان از تنگه هرمز عبور کرده است. هرگونه تلاش برای ضربه‌زدن به زیرساخت‌های اقتصادی ایران، این منطقه را به سمت معادله‌ای «همه یا هیچ» سوق می‌دهد؛ یعنی یا امنیت برای همه، یا ناامنی برای همه.

2. توان واکنشی ایران در حوزه زیرساخت‌ها: ایران در دو دهه گذشته نشان داده که توان ضربه زدن به زنجیره‌های حساس انرژی و حمل‌ونقل را دارد؛ از پاسخ‌های محدود اما هدفمند در خلیج فارس تا توان فنی در حوزه سایبری. در راهبرد جدید، هر ضربه به زیرساخت‌های ایران می‌تواند بهانه‌ای مشروع برای حمله متقابل به زیرساخت‌های طرف مقابل تلقی شود.

3. تغییر مفهوم بازدارندگی: بازدارندگی دیگر فقط به موشک و جنگنده محدود نیست؛ امروزه «بازدارندگی زیرساختی» و «بازدارندگی انرژی» در حال تبدیل شدن به زبان اصلی قدرت در منطقه است. هر حمله زیرساختی به ایران، پیام مستقیمی به همه بازیگران منطقه می‌فرستد: هیچ زیرساختی مصون نیست؛ نه پالایشگاه، نه پایانه صادراتی نفت، نه شبکه برق، نه بنادر حیاتی و …

به این ترتیب، هدف قراردادن زیرساخت‌های اقتصادی ایران، در واقع نوعی گروگان‌گرفتن منطقه است؛ اما گروگانی که اگر طنابش بیش از حد کشیده شود، می‌تواند پیش از همه، گردن خود گروگان‌گیر را بفشارد.

خودزنی برای میزبانان پایگاه‌های آمریکا؛ قیمت امنیت وارداتی

کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، طی دهه‌های اخیر، امنیت خود را با «ورود مستقیم آمریکا به معادلات امنیتی» تعریف کرده‌اند. حضور ده‌ها هزار نیروی نظامی آمریکایی در پایگاه‌های متعدد، از قطر و بحرین گرفته تا کویت و امارات، بخشی از این الگو است. اما همین چتر امنیتی، در شرایط جدید به یک «هدف بزرگ» تبدیل شده است.

استفاه از این پایگاه ها برای حمله به ایران، در صورتی که به حمله به زیرساخت های اقتصادی کشیده شود بلافاصله واکنش متقابل ایران را به دنبال خواهد داشت و زیرساخت های دم دست این کشورها به سرعت نابود خواهد شود که نتیجه غیرقابل پیش گیری آن افول حکومت های خاندانی در این منطقه و دگرگون شدن ساختار سیاسی و اقتصادی آن خواهد بود. در این چارچوب، راهبرد فعلی واشنگتن، عملاً نوعی خودزنی ژئوپلیتیکی برای متحدان خلیج‌فارس‌نشین خود محسوب می‌شود.

ضربه متقابل به زیرساخت‌های اسرائیل؛ از فلج تکنولوژیک تا شکاف در دیوار آهنین

اسرائیل تا امروز بخش مهمی از بازدارندگی خود را بر سه ستون بنا کرده است:

۱. برتری نظامی؛

۲. پشتیبانی سیاسی و تسلیحاتی آمریکا؛

۳. تصویر یک جامعه کارآمد و پیشرفته با زیرساخت‌های مدرن.

در صورت هدف قرار گرفتن زیرساخت‌های حیاتی این رژیم در اقدام تلافی‌جویانه ایران، هر سه ستون به صورت هم‌زمان آسیب می‌بینند و زیرساخت های کلیدی آن ازجمله شبکه برق، آب‌شیرین‌کن‌ها، سیستم‌های حمل‌ونقل ریلی و هوایی، مراکز داده، زیرساخت‌های اینترنتی و شبکه‌های ارتباطی، تأسیسات حیاتی انرژی، بنادر و مراکز صنعتی حساس همه نابود خواهند شد. حتی حملات محدود اما هوشمندانه علیه این اهداف، به دلیل تمرکز بالای جمعیت و عدم عمق استراتژیک سرزمین‌های اشغالی، می‌تواند عوارضی چندبرابری نسبت به حملات مشابه در کشورهای دیگر داشته باشد.

مشروعیت اسرائیل در برابر شهرک‌نشینان و مهاجرانی که طی دهه‌های گذشته جذب این رژیم شده‌اند، به‌شدت وابسته به کیفیت زندگی و ثبات زیرساختی است. قطع طولانی‌مدت برق، آب، اینترنت، حمل‌ونقل و اختلال در خدمات شهری، مستقیماً به کاهش احساس امنیت و افزایش تمایل به مهاجرت معکوس منجر می‌شود.

همچنین نظریه قدیمی «دیوار آهنین» که بر پایه تسلط نظامی و ناامیدی کامل طرف مقابل از پیروزی شکل گرفته بود، با ضربات زیرساختی هدفمند از سوی ایران و محور مقاومت می‌تواند فروبپاشد. وقتی شهرک‌نشینان ببینند که سامانه‌های دفاعی، قادر به محافظت از شبکه‌های حیاتی نیستند و زندگی روزمره‌شان فلج شده، مفهوم «دیوار آهنین» در ذهن آنان می‌شکند.

به این ترتیب، هر حمله زیرساختی آمریکا و اسرائیل به ایران، می‌تواند به شکلی طبیعی، مشروعیت حملات متقابل زیرساختی ایران به اسرائیل را در چارچوب منطق بازدارندگی افزایش دهد. و این اتفاق، فقط یک پاسخ محدود نیست؛ بلکه ضربه‌ای است به ستون هویتی و روانی این رژیم.

پنجره ورود مقاومت به سرزمین‌های اشغالی؛ وقتی زیرساخت فرو می‌ریزد

آنچه اغلب در تحلیل‌های سطحی مغفول می‌ماند، رابطه مستقیم میان فروپاشی زیرساختی و ایجاد خلأ امنیتی روی زمین است. زیرساخت فقط برق و آب و اینترنت نیست؛ زیرساخت یعنی قابلیت کنترل، فرماندهی، جابه‌جایی نیرو و اعمال حاکمیت. در سناریویی که زیرساخت‌های اسرائیل در یک اقدام تلافی‌جویانه به‌طور جدی آسیب ببیند، چند روند موازی می‌تواند رخ دهد:

– اختلال در فرماندهی و کنترل: ارتش و سرویس‌های امنیتی رژیم صهیونیستی، برای کنترل جبهه‌های متعدد – از غزه و کرانه باختری تا مرزهای شمالی – نیاز به شبکه‌ای به‌هم‌پیوسته از ارتباطات، داده و فرماندهی دارند. حمله به زیرساخت‌های ارتباطی و داده، می‌تواند این شبکه را برای ساعات یا روزها مختل کند؛ زمانی که برای مقاومت، گران‌بها است.

– کاهش سرعت واکنش و جابه‌جایی نیرو: تخریب یا اختلال در شبکه‌های حمل‌ونقل، پایگاه‌های هوایی، مراکز لجستیکی و راه‌های اصلی، سرعت واکنش ارتش را علیه عملیات زمینی یا نفوذ نیروهای مقاومت کاهش می‌دهد. در چنین شرایطی، شکاف‌هایی در حلقه‌های دفاعی و مرزی ایجاد می‌شود.

– افزایش هزینه کنترل مناطق اشغالی: نگه داشتن یک منطقه اشغالی، وقتی آب، برق، خدمات شهری و نظم عمومی مختل شده باشد، به‌شدت دشوارتر است. نیروهای امنیتی باید بخشی از ظرفیت خود را از جبهه‌های مرزی به داخل شهرها منتقل کنند تا نظم فرو نپاشد. این تغییر تمرکز، مرزها را آسیب‌پذیرتر می‌کند.

این همان نقطه‌ای است که نیروهای مقاومت می‌توانند از آن بهره‌برداری کنند؛ چه به صورت عملیات‌های محدود نفوذی، چه عملیات‌های بزرگ در عمق سرزمین‌های اشغالی. به بیان دیگر، تخریب زیرساختی برای اسرائیل فقط یک «مشکل فنی» نیست؛ یک تغییر راهبردی در موازنه کنترل بر زمین است. هرچه زیرساخت بیشتر فرسوده شود، کنترل بر سرزمین‌های اشغالی گران‌تر، سخت‌تر و شکننده‌تر خواهد شد؛ و این دقیقاً فرصت تاریخی مقاومت برای نزدیک شدن به هدف نهایی یعنی آزاد کردن سرزمین های اشغالی است.

جمع‌بندی راهبردی: جنگ زیرساخت‌ها؛ میدان جدید افول هژمونی آمریکا و فرسایش اسرائیل

با کنار هم گذاشتن این روندها، تصویر بزرگ‌تری آشکار می‌شود. آمریکا و رژیم صهیونیستی پس از ناکامی در تحمیل اراده خود بر ایران در میدان نظامی و افکار عمومی، به سمت حوزه‌ای لغزنده یعنی جنگ زیرساختی و اقتصادی حرکت کرده‌اند. این تغییر فاز، نه نشانه قدرت، که نشانه فرسودگی گزینه‌های کلاسیک و کاهش حاشیه مانور است. هدف اولیه، تضعیف تاب‌آوری اقتصادی ایران و افزایش هزینه‌های اداره کشور و محور مقاومت است، اما پیامدهای ناخواسته آن، بسیار فراتر می‌رود. پیامدهای کلیدی این رویکرد عبارتند از:

1. افزایش ریسک برای کشورهای میزبان پایگاه‌های آمریکا: این کشورها، ناخواسته در موقعیت «هدف ثانویه» قرار می‌گیرند و امنیت وارداتی‌شان به منبع ناامنی بدل می‌شود. هر حمله آمریکا یا اسرائیل از خاک آنان، می‌تواند پاسخ مستقیم علیه زیرساخت‌های خودشان را مشروع کند. از بین رفتن زیرساخت ها در این کشورها به معنای فروپاشی نظام اقتصادی و در پی آن سیاسی در این کشورها است.

2. نابودی اقتصاد و صنعت اسرائیل و باز شدن پنجره ورود زمینی محور مقاومت: حملات متقابل زیرساختی ایران، می‌تواند ثبات روانی جامعه صهیونیستی را به‌هم زده و ستون «جامعه امن و کارآمد» را فرو بریزد؛ چیزی که برای حفظ جمعیت و استمرار پروژه اشغال حیاتی است. خلأهای ناشی از فروپاشی یا اختلال زیرساختی، امکان نفوذ، عملیات زمینی و اعمال فشار از درون سرزمین‌های اشغالی را برای نیروهای مقاومت افزایش می‌دهد.

در نهایت، آنچه امروز به‌عنوان «راه فرار هیستریک» آمریکا و رژیم صهیونیستی از بن‌بست نظامی و سیاسی علیه ایران در قالب جنگ زیرساخت‌ها دیده می‌شود، ممکن است در افقی نه پندان دور به نقطه عطفی در تغییر موازنه قدرت در غرب آسیا تبدیل شود؛ نقطه‌ای که در آن، هر حمله برای مهار ایران و مقاومت، به‌جای تضعیف، بر وزن ژئوپلیتیک آنان در معادلات منطقه‌ای و جهانی می‌افزاید.

در این معادله جدید، زیرساخت‌ها فقط خطوط برق و لوله‌های نفت نیستند؛ شاخص‌های واقعیِ قدرت و آسیب‌پذیری‌اند. هر کس بخواهد از این میدان تازه بدون محاسبه دقیق وارد شود، دیر یا زود در می‌یابد که روی میدان مین راه می‌رود؛ مینی که با هر انفجار، بیش از همه ساق پای خودِ طراحان جنگ را هدف می‌گیرد.

نظرات کاربران

Copyright © 2019–2026 zamandaily.ir

روزنامه امروز