روزنامه پیام زمان
  •  info@zamandaily.ir

  •  02188481891

  •   09123624182

روزنامه,پیام زمان,روزنامه پیام زمان,اخبار,امروز
ادمین ۲۸ آذر ۱۴۰۰ در ۶:۴۸ ب٫ظ خبر قبلی خبر بعدی

فاطمیه؛ غربتی به درازای ۱۴ قرن
خانم یاری – دکترای جامعه شناسی و مهدویت

 

بسم الله و بذکر ولیه؛ فاطمیه واژه ای که به تنهایی تمام غربت تاریخ را به دوش میکشد، غربت یک رهبر و یک پیامبر که امتش، بعضی از اعضای خانواده اش؛ جنازه اش را سه روز روی زمین رها کردند و به دنبال تعیین جانشین بعد از او در مجلس سقیفه رفتند در حالیکه خانواده واقعی ایشان که فقط یک فرزند دختر بود؛ آن هم دختری جوان که در زمان وفات و شهادت پدر در غربت تلخی رها شد.
اینگونه که روز چهارم از درگذشت پدر و رهبر امت اسلام؛ همزمان با روزهای پایانی بارداری فرزندی که بطن دارد و مادر فرزندان خردسالیست که بزرگترین آنها ۷ ساله است. داغدار فقدان پدر با چشمانی بارانی در ماتمکده ی خویش به عزا نشسته بود که به ناگاه همه مردم شهر را پشت درب خانه اش می بیند، آیا برای تسلیت دادن و دلجویی آمده اند!!؟؟ یا برای دادن اجرت رسالت پدر؛ زیرا که پیامیرشان همیشه گفته بود در برابر رسالتم اجری نمیخواهم جز مودت خاندانم، که همان تک میوه ی دلش و نوادگانش بود؟؟؟ اما چرا با حجم وسیعی از هیزمهای آماده برای آتش، چرا با لگد، چرا با فریاد و ضرب و… در پشت درب خانه اش ایستاد و درخواست و خواهش کرد که او را با تمام غم و ماتم پدر رهایشان کنند و از مردم و پیروان پدرش می خواهد که از آنجا بروند، ناگهان متوجه آتش می شود، آتشی که درب خانه را می سوزاند و همراه درب، صورتش را سوزاند، و فرزند در بطنش را به پدرش ملحق کرد، غربت تلخ ترین واژه تاریخ. خدایا درب سوخته را، آه و فریاد و گریه های فرزندانش را، جنین سقط شده اش را، همسر دست بسته اش را، به چه کسی پناه ببرد، از چه کسی کمک بگیرد، از حال رفت. دخترکی ۴ ساله ترسان و گریان و مات و بهت زده به سمت مادرش می دود، اما نه؛ باید به دنبال پدر دست بسته اش بدود؛ چون دختر عاشق پدراست. ناگهان صدای پسرش که فریاد میزند؛ چادر مادرم را خاموش کنید، مادرم باردارست، مادرم سوخته، میخ درب خانه در سینه اش فرو رفته، پسربچه ی دیگرش که نمی داند با اشکهایش آتش درب خانه را خاموش کند، به داد مادرش که فرزندش را سقط کرده و بیهوش شده برسد یا به دنبال پدرش برود، اصلا پدرش کجاست؟ دود… غبار… حجم هیزم های مقابل منزلشان، صدای هیاهوی مردم شهر و همسایه ها و…
خدایا!!! تلخی غربت به همین جا ختم نمی شود؛ مادر بهوش آمده، چشم هایش در بین تمام این ماجراها به دنبال همسرش، امام زمانش می گردد. دست بر شانه پسر غریب تر از خودش می گذارد و به دنبال امام و همسرش روان می شود. اصلا توان دارد؟!؟! اما تکیه بر شیرپسرش دارد؛ پسری که سالهای بعد فرزندان همین مردم او را تکه تکه در غربتی تلخ و سوزناک با لبی تشنه به شهادت می رسانند و دخترش که از فرط گریه و ترس رنگی به رخسار ندارد، آن زمان شاهد بریده شدن و تکه تکه شدن برادرش خواهد بود.
۷۵ روز بعد… باز هم غربت تلخ، جان می گیرد، قوی می شود، ساعت از نیمه شب گذشته، همه مردم شهر و همسایگان در منازل خودشان در آرامش و سکوت کنار هم آرمیده اند. صدای پای چند نفر در کوچه می پیچد که آهسته و با ترس قدم برمی دارند، حتی اشکهایشان صدا ندارد، تابوتی به روی شانه هایشان می رود؛ خدای من تشییع پیکر مادری جوان، دختر رهبر و پیامبرآخرالزمان است، تنها بازمانده پدری که تمام عمرش را برای هدایت و آرامش و آسایش امتش گذاشته بود و فقط یک خواسته از آنان داشت؛ مودت خاندانم. امتش هم بسیار عالی این خواسته او را اجابت کرده بودند، اکنون ۷۵ روز از وفات و شهادتش گذشته، شب تاریکی زیر نور مهتاب پاره قلبش را پهلو شکسته، صورت کبود، دست متورم، بی جان، میان دستهای کوچک فرزندان و همسر جوانش رها کردند که دفن کنند و بی صدا به خانه برگردند و انگار نه انگار که ماجرای ددمنشانه در تاریخ به وقوع پیوسته.
۱۴ قرن از این واقعه می گذرد؛ ۱۴ قرن این آتش، گریه های بی صدا، غربت، تنهایی، مردمی که به نام خدا آتش می زنند، با نام خدا ضربه می زنند، با نام خدا به اسارت می برند زنان و کودکان رهبران جامعه خود را، با نام خدا ۱۲ قرن از امام و رهبر خود بی خبرند، ۱۴ قرن برای همان مادر جوان گریه می کنند و بعد تکرار رها کردن فرزند همان مادر، چند روزی مراسم و سیاهی و عزاداری… بعد هم فراموشی، باز هم تنهایی و غربت و ترس مستولی است در زمان. نمی دانم بگویم نمی دانیم یا نمی خواهیم بدانیم یا می دانیم و برداشت ما از کلام پیامبرمان که وصیت کرده بود مودت خاندانم، اشتباه برداشت کردیم. شاید اگر به خاندانش کاری نداشتیم؛ آنها تکه تکه نمی شدند، نمی سوختند، مسموم نمی شدند، غریب و آواره و زندانی نمی شدند و ما برایشان مراسم سوگواری نمی گرفتیم.
غرق در این افکار به دنبال پاسخ سوالهایی هستم که احتمالا روزی خداوند به تک تک آنها پاسخ می دهد، فقط از خداوند می خواهم به حق آن مادر جوان گیر افتاده در میان درب و دیوار و آتش و دود و گریه، باعث و مسبب شهادت فرزندش نباشم و بعد برایش مراسم سوگواری نگیرم و به فرزندانش تسلیت بگویم.